به نظرتون داریم خواب می بینیم؟
1. احمدی نژاد با 24 میلیون رای و با بیش از 60 درصد آرا رئیس جمهور می شه.
2. تو کشور درگیری و جنجال پیش می یاد.
3. صدا و سیما اعلام می کنه آشوب گران انگلیسی هستند!
4. امتحان های دانشگاه لغو می شن.
5. 2 تا امتحان رو صفر می گیریم و بقیه اش به زمان نا معلومی موکول می شه.
6. "ندا آقا سلطان" رو تو امیر آباد می کشن.
7. ایران به جام جهانی صعود نمی کنه.
8. علی کریمی و مهدوی کیا بعد از بستن دستمال سبز تو بازی با کره، به طور ناگهانی خداحافظی می کنن.
9. شورای نگهبان تو 50 شهر، 3 میلیون رای اضافه از صندوق ها بیرون می یاره.
10. "مایکل جکسون" کبیر سکته قلبی می کنه و می میره.
11. ده ها نفر تو درگیری ها کشته می شن...
آیا ممکنه همه این اتفاقات، فقط تو 2 هفته اتفاق افتاده باشه!
تا الان این حالت براتون پیش اومده که فکر کنین که دارین به خودتون دروغ می گین، اما از این دروغ گفتن لذت می برین؟
من فکر می کنم انرژی ام داره تموم می شه . حس می کنم به چیزهایی دل خوش کرده بودم که اصلا وجود نداشتن، حس می کنم همه چیزهای اطرافم تکراری شدن...
کاش این روزهای نکبتی تموم بشه، روزهای لنگ در هوایی، روزهایی که زمان دیر می گذره، همه مشکلات از این زمان لعنتیه.
می دونم باید چه کار کنم، اما انجامشون نمی دم تا دوباره زمان بگذره، زمان لعنتی..
زمانی که تمام مشکلات رو ایجاد می کنه، زمانی که به من فرصت نداد تا کار درست رو بکنم، من به همه چیز پشت پا زدم، همه چیز رو رها کردم.
این همه چیز که می گم همون چیزهای ایه که اصلا وجود نداشتن، رهاشون کردم تا شاید به وجود بیان، اما بیشتر از بین رفتن.
من احمق بودم، شاید برای این که خودم رو راحت کنم بگم "این هم یه تجربه بود" اما بابت این تجربه نکبتی قیمت زیادی دادم، قیمت زیادی، شاید باور نکنین، من همه چیزمو دادم، همه چیزهایی که داشتم...
باز این زمان لعنتی تعبیر خودش از زندگی رو به دیکته کرد، تعبیر احمقانه ای که به رابطه کثیف "علت و معلولی" نگاه می کنه،
چرا زمان نذاشت من به یه علت الکی دل خوش کنم، چرا باید حتما اون علت وجود داشته باشه..
من به همه دروغ گفتم، حتی به خودم، و خدا می دونه این دروغ گفتن چه قدر لذت بخش بود، این دروغ نبود، چون فکر می کردم که حقیقته، اما حقیقت نبود، کثیف ترین دروغی بود که تا به حال شنیده بودم، اما چه لذتی داشت این دروغ گفتن به خودم...
من از دروغ گفتن به خودم ناراحت نیستم، از این ناراحتم که فهمیدم دارم به خودم دروغ می گم، کاش هیچ وقت نمی فهمیدم..
چرا این زمان مادر به خطا متوقف نمی شه تا من بتونم فکر کنم، چرا نمی ایسته تا من گذشته رو دوباره ببینم..
"ما بیرون زمان ایستاده ایم، با دشنه تلخی در گرده هایمان
بر مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای،
و نوبت خویش را انتظار می کشیم، بی هیچ خنده ای"
من از کسی ناراحت نیستم، از زمان ناراحتم، چون زمانی که باید می ایستاد حرکتش رو تند تر کرد و کاش نمی کرد.
شاید دوباره روزهای خوب بیاد، روزهایی که من یک دروغ بهتر پیدا کنم که به خودم بگم، و زمان بایسته تا من بتونم از دروغم لذت ببرم.
درباره شاملو حرف زدن سخته، نه می شه شاملو رو مثل بعضی از دوستان "خدای شعر" دونست و نه می شه تاثیر عظیمش بر شعر و هنر ایرانی رو انکار کرد. شاملو در واقع نماد نسلی از ایران بود که شاید خیلی بعد از شهرتش به دنیا اومدن. می شه شاملو رو نماد روشن فکری مدرن دونست. (شاملو انسان پست مدرنی نبود). مدرن بودن شاملو هم در شعرش و هم در شخصیتش وجود داشت.
شاملو سوپر شاعر نبود، اما شاعری بود که شعر خوب هم کم نداشت. شاید شعر شاملو همیشه خوب نبود، اما شاعری بود که بعضی اوقات شاهکار می گفت. بعضی شعرهای شاملو واقعا رو من تاثیر گذاشت، همونطور که بعضی شعرهاش حالم رو به هم می زد.
"نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آن که نهال نازک دستانش از عشق خداست
و پیش عصیانش، بالای جهنم پست است"
تا به حال کدوم شاعری تونسته، مرگ یک نفر رو اینقدر زیبا توصیف کنه. حالا همین شاعر، شعر بسیار بد "برای خون و ماتیک" رو میگه. این شعر رو داشته باشید.
"آیدا فسخ عظیمت جاودانه بود"
شاملو توانایی های زیادی داشت اما به عقیده من مقداری زیادی از این قابلیت ها به خاطر فضای معناگرای هنری پیرامونش هدر رفت. شاملو نمی تونست هنر رو فارق از معنی ببینه، یا شاید دوست نداشت این کار رو بکنه. اما شاملو تونست معناگرایی در هنر رو به اوج برسونه. شاملو تونست شعرهای سیاسی بسیار خوبه بگه.
"...
فریاد برکشیدم، اینک چراغ معجزه، مردم
تشخیص نیم شب را از فجر، در چشم های کور دلی تان
سوئی به جای اگر مانده است آنقدر، تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب پرواز آفتاب را... "
"...
وارتان بهار خنده زد وارغوان شکفت
در زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار، با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"
همین قابلیت های شاملو باعث شد محبوب نسلی قرار بگیره که به شدت محتاج معنا بودن، این نسلی به نسلی "شاملو پرست" و "سپید پرست" تبدیل شدن.
اما همین شاملو در دهه های اواخر عمر افول کرد.
"هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر من نشسته بود
-آن سوی میز کنکاش "چه باید کرد و چگونه"...
شاملو این شعر رو در سال اول انقلاب و برای اعتراض به روزنامه های انقلابی نوشته بود.
اما هر چه هست، شاملو شاعری بود که تونست موج جدیدی در هنر فارسی ایجاد کنه، موجی که.....
سال 87 هم گذشت. سال شلوغی بود، کلی اتفاق واسم افتاد، هم اتفاقات خوب و هم اتفاقات خیلی بد. عید پارسال رو درست به یاد ندارم. اصلا موقع سال تحویل رو یادم نمی یاد. اما یادمه که رفتیم خونه بابابزرگم. آخرین باری بود که ازش عیدی گرفتم. فروردین اتفاق خاصی نیفتاد. بابابزرگ دوباره بیمارستان بستری شد. من کنکور داشتم اما اصلا درس نمی خوندم.
درست اول اردیبهشت بود. بابا بزرگ مرد. ما خونه بودیم که خالم به داداشم زنگ زد. نمی دونم چی بهش گفت، اما داداشم گفت باید بریم خونه بابابزرگ. رفتیم، مامان بزرگم در رو باز کرد، پیرمرد خوابیده بود.
چند روز قبل از فوت بابابزرگ بود، بابام بیمارستان بستری شد. دکترا گفتن سه تا رگش بسته است و باید عمل بشه.
دو سه روز بعد از فوت بابابزرگم مامانم اینا رفتن شیراز برای عمل قلب بابام. یکی از دوستای مامانم شیراز جراح قلب بود. من خونه تنها بودم. خدا هم نمی دونه چه کارایی که اون روزها نکردم!
تیر ماه بود، من کنکور داشتم، اصلا درس نخونده بودم، اما نمی دونم چرا اعتماد به نفسم زیاد بود. 6 تیر کنکور دادم. ریدم.
مرداد بود، انتخاب رشته کردم. نمی دونم کدوم احمقی به من گفت که رشت هم دانشگاهه!
شهریور 87، رشت قبول شدم.
مهر ماه تخمی ترین ماه زندگی من بود، اصلا فکر نمی کردم این قدر به خانواده وابستم، داشتم می مردم.
آبان، داشتم به رشت عادت می کردم، خونه گرفته بودم.
آذر، دوباره متولد شدم. 20 سالم شده بود، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم،
دی....
بهمن، تعطیلات بین ترم خونه بودم،
اسفند، دوباره رشت، من دیگه اون آدم سابق نبودم، بزرگ شده بودم و قیمت زیادی بابتش داده بودم.

