آخرش هر.
سرود این واژگان که خسته اند از تکرارشان.
از هر و شاید هیچ شوند در انتهای این سرود.
سرود آن ها که خوابیده اند دست در هم و گشاده رو.
سرود نازک انگشتان تو، وقتی به اشارت تاویل می شوی.
سرود قرمز لبان تو، وقتی لبانم را قرمز می کنی.
سرود آن ها که بوده اند این جا.
سرود تکرار این واژگان سردگاوآهن بودی و من سر از آستینم گاوسوفی بلند کرده ام که رازش آن فیل می داند و همیشه می خواهد سر سپر کند برابر چارچوبی که دست هایمان جارو می نوازند در تنگناک بی رنگ این خسته از جا مانده شدن، همان است و گاوآهن می خواهد و سوفی اش بر ملا می کنند.
تو ایستاده بودی برابر آن عطش نان نالناکت که نازک بود و برش زده و بد و آتش به شعله اش تخم مرغکی را مرغ و صدایش آمد، بیا برو و صدایت به خیش خیش خویش بگذران که دستانت را بسته بودند. و ظریف خوابیده بودی که پرده گوشش ش می نوازد از ضربه آن تخمه مرغ و گاو آهن شکست و فیل، راز سوفی را بر ملا ساخت که شاید انتخاب می کرد و تو چشمانت را بسته بودی.
در زردک تخم مرغت آتش زرد چهارشنبه سوری را باخته بودی و تنها بر این مکان استواری می کردی. های دماوندی تو بی پای که نوک ات پستانی روییده بس علف می خوردش که غذای فیل باشد اما گاو راه را بلد بود از کوچه چپ در آمده بود و می خواند ندایش را، بنگرید دریا، که برکه منم.
غریو ناله مستانه ات از سر روزی صبح گاهی نیست که مرا خورد کنند در پس پساپرده ای که نان نازک بود و بو می کرد و تو چشمانت را بسته بودی. خیرت به صبح را چک بی برگشتی می کردی خیس از امضای پشت روی که شاید من بوده باشم که تو را زاده ام. رنگدانه اناری رنگ باخته ای چهره ات آسوده از چراچمن صبح که خورده بودش و فیل می رود و آن جا بود که انتخاب سوفی فس فس کنان چرا چرا می کردند. ای رمیده در دشت باز برگرد بر آستین دکمه رنگینت که، رنگین کمان شوی، ساز بی صدا را س دار می کند آن قرمز ارغوانی اش که تو را به امید پیوند داد و ابدیت را لاوه می گفت.
چرا صدایت مرا صدا نمی کند که شاید روزها خفته باشی و من بی خواب. کاش بستر ات س به ساز بی صدا، دا را صدا می کرد و فوران می کردی از پشت این سه روز که خوابیده در جایی که ص از صدایش دا برداشته اند. می گذشت این گاو آهن از س صدایش و کاش صدایش بود و بیداری بود و این که نوشته ای خیس نمی شد.
بخواب خفته به خواب گاه ارغوانی ات. اگر سوفی گاو را کشته باشد تو دیگر چاره انتخابی بیش تر از خویش نداری. و از صدایت فقط برای س اش پشت نویس چکی کن که دا مرا شاید صاد گونه صدا کند.
فروردین ۹۱
روزهای آخر سال 90 است و باید چیزی بنویسی. یعنی نمی خواستی بنویسی، این دیازپام لعنتی طول می کشد تا اثر کند و تو بی کاری که بنویسی. سالی که گذشت، سال جالبی بود. همه بودند و انگار نبودند. وقتی کسی بود دوست داشتی تنها بودی و وقتی تنها بودی دوست داشتی نبودی. دوره جدیدی دارد شروع می شود از این زندگی ات. کاش می توانستی بنویسی زندگی نکبتی، اما کثافت وار همین زندگی نکبتی را دوست داری.
احساس می کنی خالی شده ای، از هوا هم سبک تر و اگر از آسمان هلت نمی دادند، تا کنون هزار بار پرواز کرده بودی. خالی شدن بهترین است. اگر کسی لگدی حواله ات کند تا آن جا پرت می شوی که او کتک زدن تو را به زحمت رسیدن به تو ارزانی ات خواهد داد.
آن قدر می نشانندت تا بر شانه هایت غبار بشنیند با دستانی بسته. تو دست و پا می زنی نه برای آزادی، چون بر تو غبار نشسته است و دستان حودت باید گردگیریت کنند. در گلویت آتش است و فوران نمی کنی، چون بر شانه هایت غبار نشسته است.
بلند می شوی "که جایگاه تو جایگاه بندگان نیست" و تمامی هجاهای بندگی را در هم می شکنی و غبار رو شانه ات باقی است. این غبار لعنتی که بیش از آن که خاک زاده باشد، دود زاده است، رهایت نمی کند. در هم می پیچد و ملغمه ای می شود که چشمانت را روزی برخواهد بست و آن روز تو می خواستی تنها باشی.

