این نسل سومی ها هم عجب موجودات جالبین، این رو از این جهت می گم که دو تا داداشم نسل سومین، یکیشون به قول دوستان مشهدیمون از اون نسل سومی های تیره، یعنی همه خصلت هایی رو که من تو هم نسل هاش دیدم به شکل فجیعی داره، اما اون یکی یه مقدار از خصلت های مقدس(!) نسل چهارمی ها رو داره، البته خیلی از خصلت های مضخرف نسل سومی ها رو هم به ارث برده.
اگه دیدید یک نفر اکثر ویژگی های زیر رو داره می تونید بدون در نظر گرفتن سنش (که ممکنه از نظر سنی از نسل چهارمی ها به حساب بیاد) اون رو یک نسل سومی بدونید:
1. کتاب پرستی: در معیارهای زیبای نسل سومی هرکی بیشتر کتاب بخونه آدم کار درست تریه. مخصوصا اگه رمان های خفن (از نویسنده های خفن تر) ، کتاب های فلسفی ، کتاب های شعر(به ویژه فروغ و شاملو)، کتاب های خاص!، و هر جور کتاب دیگه ای رو در حجم زیاد خونده باشه. برای برتری یک کتاب هم از سنگ ترازوی جالبی استفاده می کنن: قطر کتاب و اسم نویسنده. هر چه اسم نویسنده خفن تر و قطر کتاب بیشتر باشه کتاب کتاب بهتریه! در کل از رابطه زیر برای خفن تر بودن یک نفر (در نظر بوکیسم!) استفاده می کنن:
اگر n > p باشد آن گاه کسی که n تا کتاب خوانده است خفن تر از کسی است که P تا کتاب خوانده است.
البته به این نکته هم باید صحه گذاشت که اگه کسی کتاب های مضخرفی (از نظر نسل سومی ها) مثل هری پاتر رو خونده باشه آدم مبتزل، عوام زده، احمق، عامه پسند و... است.
2. ایسم پرستی: کافی است با یک نسل سومی بحث کنید تا متوجه بشید اون ها چه قدر از واژه ایسم خوششون می یاد. وقتی از کلمات ایسم دار استفاده می کنن چشم هاشون برق می زنه، حالتشون جدی تر می شه و یه جور حس همزاد پنداری با اون کسی که این کلمه رو ابداع کرده پیدا می کنن. یک معیار دیگه از خفن بودن هم دارن که همین استفاده از کلمات ایسم دار در حرف زدنشونه، یعنی کسی که کلمات ایسم دار بیشتری بلده و بهتره می تونه اون ها رو به کار ببره آدم خفن تریه. به عنوان یه فرمول این رو داشته باشید:
اگر n>p باشد آن گاه کسی که n تا کلمه ایسم دار بلد است خفن تر از کسی است که p تا کلمه ایسم دار بلد است.
مثالی از کلمات ایسم دار محبوب نسل سومی ها : سکولاریسم، دموکراتیسم(!)، فاشیسم، نازیسم، سادیسم، مازوخیسم، دوگماتیسم، امپریالیسم، سکسیسم، آنارشیسم، فتیشیسم، فمینیسم و هزاران هزار کلمه ایسم دار دیگر.
3. خانواده پرستی: این جماعت نسل سومی به طرز نامجوالی (اگه معنی این کلمه رو نمی دونید زیاد به مغزتون فشار نیارید، چون من خودم هم نمی دونم معنیش چی می شه!) خانواده پرستند. یعنی بنیاد خانواده رو مقدس می دونن و حاضرن همه چیزشونو بدن تا خانوادشون از دست نره. البته این صفت تا حدود تو نسل چهارم هم وجود داره، اما اهمیت بنیاد خانواده برای نسل چهارم به اندازه نسل سوم نیست. نسل سومی ها به شدت دنبال تشکیل خانوادن ( نسبت به نسل چهارم گفتم، اما نسبت به نسل های قبلشون که دائم در حال تولید مثل و زاد و ولد بودن(!) مقداری پیشرفت کردن) و روابط "دوست دختر – دوست پسر"ی در نسل سوم نسبت به نسل چهارم بیشتر منجر به ازدواج می شه. این جمله رو خیلی بیشتر تو نسل سومی ها شنیدم که "ما با تریپ ازدواجیم!" یا "اون پسره با اون دختره تیریپ خواستنن!" و خیلی جملات جالب دیگه. پسر و دختر ایده آل هم در نظرشون اینه که "پسره مرد زندگی باشه" یا "دختره زن زندگی باشه". حالا تعریف "زن و مرد زندگی" چیه خودش حدیث بسیار مفصلی داره که الان اصلا حوصله ندارم بنویسمشون. البته قشر روشن فکر نسل سوم هم حرفهای جالبی می زنن که برای نوشتن اون ها باید یک پست دیگه بدم. برای این که این قسمت هم به عنوان فرمول این رو داشته باشید:
اگر n>p باشد آن گاه کسی که n بار مرد یا زن خانواده است خفن تر از کسی است که p بار زن یا مرد خانواده است.
پا نوشت:
تو خواب بودی و تباهی رو توی چشمام نمی دیدی تو یک دم غصه ها رو از توی قلبم ندزدیدی
کسی ویرونی عشقو توی چشمام نمی بینه تو هم مثل همه بودی تو هم من را نفهمیدی
وبلاگ نویسی
اول از همه باید بگم که هدف من از وبلاگ نویسی اینه که دیده بشم، خونده بشم و حداقل به خودم تلقین کنم که وجود دارم! از افرادی که می گن دیده شدن براشون مهم نیست خوشم نمی یاد. حس می کنم اونا می خوان به همین روش بیشتر توجه دیگران رو جلب کنن.
از امروز انقلابی در سبک نگارش من ایجاد می شه، همین طور که سعی می کنم انقلابی در خودم ایجاد کنم. دیگه حرف های گنده گنده نمی زنم. حس می کنم اکثر مطالبی که تو وبلاگم نوشتم بازتاب خود من نبوده. هر چند مطالب فوق العاده و مقدسیه! اما دوست دارم از این به بعد بیشتر از خودم بنویسم. نمی خوام اون بهرنگی باشم که پشت کوله باری از عقاید فلسفی و اجتماعی قایم شده. می خوام اون بهرنگی باشم که راحت از یک نفر خوشش می یاد، لواشک دوست داره، خیلی حرف می زنه (البته حرف های خوبی هم می زنه!)، دلش می خواد دیده بشه، از دخترهای خوشگل خوشش می یاد و هزار تا غلط دیگه می کنه.
من یه نسل چهارمی ام. نسلی که مسائل سیاسی، اجتماعی، فلسفی .. اصلا به تخمش هم نیست. من آدم بی مسئولیتیم. از کامپیوتر خوشم می یاد (خیلی بیش تر از اون چیزی که فکرشو بکنید!)، خیلی از با دوستان بودن لذت می برم، حس می کنم روشن فکر ترین و باهوش ترین آدم روی زمینم.
من پرسپولیسی ام، از کوکا و لواشک خیلی خوشم می یاد، مامان و بابام کارشون خیلی درسته! ، هر کتاب هری پاتر رو سه بار خوندم، از فیلم دیدن خیلی خوشم می یاد، شاملو پرست نیستم، کتاب پرست نیستم، شعر پرست نیستم، اگر حال داشته باشم شعر می خونم، کتاب می خونم، فیلم می بینم.
روشن فکر نیستم، متحجر نیستم، از آدم های احمق و بی شعور بدم می یاد، وبلاگ می خونم، اگه یک دختر یک جای دنیا به یک پسر دیگه بگه " دوستت دارم" به اون پسر حسودیم می شه!، حس می کنم خیلی جذابم!، اگه دختر بودم دوست داشتم شوهرم شکل الان من بود!، دوست دارم همه قبول کنن که من خیلی کارم درسته! از دخترهای خنگ خوشم می یاد. از دروغ گفتن خوشم می یاد...
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
ترجمه این جمله دقیق نیست*
دختری می گفت: "وقتی دختری سیگار می کشه، حتما قبلش هزار تا کار* دیگه هم کرده"
* نمی دونم منظور دقیقش از" کار" چی بود، شاید سکس.
پانوشت:
1.این رو نوشتم تا یادم نره که چه آدم های احمقی اطرافم زندگی می کنند.
2."به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد، آسوده خاطرت کند
بگشایدت؛ تا به در آیی"
این که یک نسل سومی احمق فکر می کند شما هنوز بچه اید، اصلا مهم نیست چون شما آنقدر بالغ شده اید که به صورتش تف نکنید.
امروز ۲ آبان ۸۷....
امروز ۱۲ آبان ۸۷....
امروز ۱۸ آبان ۸۷: اولین شب تنهایی تو خونم.زمان دوباره تند کار می کنه. شب به خیر.
امروز ۲۸ آبان ۸۷: قلبم خیلی تند می زنه. شاید فردا زنده نباشم که این نوشته را دوباره بخونم.
بدون تاریخ: متاسفانه زندم و دارم این نوشته را می خونم.
اواخر آبان: منم که یک روز در میان حالم گرفته است.
امروز ۵ آذر ۸۷: ۱۰ روز دیگه متولد شدم.
بدون تاریخ: سه چهار ساعت دیگه متولد شدم. خدا نکنه اون چیزی بشه که فکر می کنم.
بدون تاریخ: نه اون چیزی نشد که فکر می کردم. شایدم شد و من نفهمیدم.
بدون تاریخ: احتمال زیاد شد!
بدون تاریخ: نه! فکر نمی کنم شده باشه.
بدون تاریخ: شده یا نه؟
امروز ۱ دی ماه ۸۷: من رشتم. اولین روز زمستون تموم شد. دیگه اهمیتی نداره که اون اتفاق افتاده باشه یا نه.
امروز ۱۰ دی ماه ۸۷: این اتفاق با اون اتفاق فرق می کرد.
امروز ۲۸ دی ماه ۸۷: اون اتفاق خنده دار بود.
بدون تاریخ: ترم خوبی بود.خیلی تجربه کسب کردم. شاید خیلی حرکات احمقانه ای انجام دادم. اما به هر صورت این ترم هم داره تموم می شه. شاید ترم دیگه ترم بهتری باشه.
بدون تاریخ: فردا ریاضی ۱ امتحان دارم. اصلا درست درس نخوندم. خیلی شانس بیارم که نیفتم.فردا شب می رم تهرون که صبح برم خونه. کلا خوش می گذره این چند وقته!
امروز ۲ بهمن ۸۷: من اصلا چرا به اون اتفاق فکر می کردم؟

