سال 87 هم گذشت. سال شلوغی بود، کلی اتفاق واسم افتاد، هم اتفاقات خوب و هم اتفاقات خیلی بد. عید پارسال رو درست به یاد ندارم. اصلا موقع سال تحویل رو یادم نمی یاد. اما یادمه که رفتیم خونه بابابزرگم. آخرین باری بود که ازش عیدی گرفتم. فروردین اتفاق خاصی نیفتاد. بابابزرگ دوباره بیمارستان بستری شد. من کنکور داشتم اما اصلا درس نمی خوندم.
درست اول اردیبهشت بود. بابا بزرگ مرد. ما خونه بودیم که خالم به داداشم زنگ زد. نمی دونم چی بهش گفت، اما داداشم گفت باید بریم خونه بابابزرگ. رفتیم، مامان بزرگم در رو باز کرد، پیرمرد خوابیده بود.
چند روز قبل از فوت بابابزرگ بود، بابام بیمارستان بستری شد. دکترا گفتن سه تا رگش بسته است و باید عمل بشه.
دو سه روز بعد از فوت بابابزرگم مامانم اینا رفتن شیراز برای عمل قلب بابام. یکی از دوستای مامانم شیراز جراح قلب بود. من خونه تنها بودم. خدا هم نمی دونه چه کارایی که اون روزها نکردم!
تیر ماه بود، من کنکور داشتم، اصلا درس نخونده بودم، اما نمی دونم چرا اعتماد به نفسم زیاد بود. 6 تیر کنکور دادم. ریدم.
مرداد بود، انتخاب رشته کردم. نمی دونم کدوم احمقی به من گفت که رشت هم دانشگاهه!
شهریور 87، رشت قبول شدم.
مهر ماه تخمی ترین ماه زندگی من بود، اصلا فکر نمی کردم این قدر به خانواده وابستم، داشتم می مردم.
آبان، داشتم به رشت عادت می کردم، خونه گرفته بودم.
آذر، دوباره متولد شدم. 20 سالم شده بود، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم،
دی....
بهمن، تعطیلات بین ترم خونه بودم،
اسفند، دوباره رشت، من دیگه اون آدم سابق نبودم، بزرگ شده بودم و قیمت زیادی بابتش داده بودم.

