تا الان این حالت براتون پیش اومده که فکر کنین که دارین به خودتون دروغ می گین، اما از این دروغ گفتن لذت می برین؟
من فکر می کنم انرژی ام داره تموم می شه . حس می کنم به چیزهایی دل خوش کرده بودم که اصلا وجود نداشتن، حس می کنم همه چیزهای اطرافم تکراری شدن...
کاش این روزهای نکبتی تموم بشه، روزهای لنگ در هوایی، روزهایی که زمان دیر می گذره، همه مشکلات از این زمان لعنتیه.
می دونم باید چه کار کنم، اما انجامشون نمی دم تا دوباره زمان بگذره، زمان لعنتی..
زمانی که تمام مشکلات رو ایجاد می کنه، زمانی که به من فرصت نداد تا کار درست رو بکنم، من به همه چیز پشت پا زدم، همه چیز رو رها کردم.
این همه چیز که می گم همون چیزهای ایه که اصلا وجود نداشتن، رهاشون کردم تا شاید به وجود بیان، اما بیشتر از بین رفتن.
من احمق بودم، شاید برای این که خودم رو راحت کنم بگم "این هم یه تجربه بود" اما بابت این تجربه نکبتی قیمت زیادی دادم، قیمت زیادی، شاید باور نکنین، من همه چیزمو دادم، همه چیزهایی که داشتم...
باز این زمان لعنتی تعبیر خودش از زندگی رو به دیکته کرد، تعبیر احمقانه ای که به رابطه کثیف "علت و معلولی" نگاه می کنه،
چرا زمان نذاشت من به یه علت الکی دل خوش کنم، چرا باید حتما اون علت وجود داشته باشه..
من به همه دروغ گفتم، حتی به خودم، و خدا می دونه این دروغ گفتن چه قدر لذت بخش بود، این دروغ نبود، چون فکر می کردم که حقیقته، اما حقیقت نبود، کثیف ترین دروغی بود که تا به حال شنیده بودم، اما چه لذتی داشت این دروغ گفتن به خودم...
من از دروغ گفتن به خودم ناراحت نیستم، از این ناراحتم که فهمیدم دارم به خودم دروغ می گم، کاش هیچ وقت نمی فهمیدم..
چرا این زمان مادر به خطا متوقف نمی شه تا من بتونم فکر کنم، چرا نمی ایسته تا من گذشته رو دوباره ببینم..
"ما بیرون زمان ایستاده ایم، با دشنه تلخی در گرده هایمان
بر مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای،
و نوبت خویش را انتظار می کشیم، بی هیچ خنده ای"
من از کسی ناراحت نیستم، از زمان ناراحتم، چون زمانی که باید می ایستاد حرکتش رو تند تر کرد و کاش نمی کرد.
شاید دوباره روزهای خوب بیاد، روزهایی که من یک دروغ بهتر پیدا کنم که به خودم بگم، و زمان بایسته تا من بتونم از دروغم لذت ببرم.

